|
|
|
|
|
خواستم دلتنیگم را اینجا بنویسم ولی اونو به دست باد سپردم تا باد اونا را ببره به دوردست تا به دستت نرسه به جاش شادیهامو میدم به آب تا بیان پیش تو . یادت نره وقتی کنار رودخونه میری حتما یه مشت آب بزن به صورتت چون سلامتی وشادی ودعای خیر توی آب ریختم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:13 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:11 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:7 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:4 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:0 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:56 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهي دلم نمي خواست تورا ببينم ،اما تو دركنارم بودي ونفس هايت يخ روزهايم را باز ميكرد .گاهي دلم نمي خواست تورا بخوانم،
اما تو مثل يك ترانه زيبا بر لبم زندگي ميكردي .من دركنار تو بودم بي آنكه شور ونوايي داشته باشم، بي آنكه بدانم
تو ازخورشيدگرمتري ،بي آنكه بدانم تو ازهمه شعرهايي كه از بر كرده ام شنيدني تري .من دركنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم كجا هستم.
نمي دانستم از آسمان وزمين چه مي خواهم.هرشب درديوان حافظ دنبال كسي مي گشتم كه مرا تادروازه هاي قسامت ببرد .
من انگار منتظر بودم كه كسي بيايدكه قلبش زادگاه همه گلها باشد .وقتي به من نگاه مي كردي چشمهايم را بستم .
وقتي در جاده هاي خاطره غزل خواندي ايستادم وخاموش ماندم.مهربانانه آمدي سنگدلانه رفتم.از شكفتن گفتي ،
از خزان سرودم .ناگهان مه همه جارافراگرفت.حرفهايم مرطوب شدوچشمهايت باابرهاي مهاجررفتند.شب آمدوچراغها نيامدند،
ظلمت آمدوچشمهايت نيامدند.شب دردلم چنان خيمه زد كه انگار هزاران سال قصداقامت دارد.
كاش ني ها ازجدايي من وتو حكايت مي كردند.اكنون مي خواهم دنيا پنجره اي شودومن ازقاب آن به افق نگاه كنم
وآنقدردعا بخوانم كه تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايي.اكنون دوست دارم باغهاي زمين را دور بريزم ،
آنگاه گلهاي تازه اي بيافرينم وتقديم تو كنم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:59 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:28 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
توي كلاس نوبت به من رسيد ومعلم سختگير روزگار درس عشقو شروع كرد من گوشم به درس نبود چون توي كتابا خونده بودمش وقتي معلم فهميد حواسم به درس نيست منو صدا كرد حواسم اومد توي كلاس گفتم ميشه تكرار كنين من متوجه نشدم ومعلم تكرار كرد ومن عاشق شدم عاشق تو وتو شدي دنياي من روز امتحان رسيد ومن بودم ودنيا معلم به من گفت روي شيشه قلبت بنويس جدايي ومن نوشتم شيشه شكست واشك ازچشمام جاري شد معلم اومد بالاي سرم وگفت آفرين دخترم امتحانتو خوب دادي روزگار هنوز داره امتحان ميگيره چون كتابش درمورد عشق تموم نشده اون يه كتاب نوشته درمورد عشق وقصه زندگي دانش آموزانش را توي اون مينويسه تا ابد من وتو هم يكي از قصه هاي تلخ اين كتابيم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 0:4 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
اين متن فقط براي تو اگر گذري ازتوي وبلاگ من گذشتي اينو بخون سلام يه سلام به اندازه تمام وجودم به تو تو مي دونستي من دلم براي عطر ياسمن تنگ شده،تو ميدونستي دلم براي بوي بارون تنگ شده،تو ميدونستي كه من نميخوام خبر مرگ پروانه رابشنوم ،تو ميدونستي كه من نمي خوام مرغ عشق آهنگ غمگين بخونه ، تو ميدونستي دل من ميشكنه اگه اشك توي چشم قناري بشينه ، اما تو نميدونستي وقت غروب چقدر دلم برات تنگ ميشه ،تو نميدونستي من همراه آسمون اشك ميريزم ،تو نمي دونستي من باگل شمعدوني توي گلدون حرف ميزنم تا وقتي به دست تو رسيد حرفامو برات بگه .تو نمي دونستي كنار پنجره اتاق من پراز قاصدكهاييه كه با اونا به تو سلام رسوندم وبي جواب سلام تو برگشتن كنار پنجره ،تو نمي دونستي من يه دنيا دوستت دارم ، تو نمي دونستي دلم شكست وقتي تو برنگشتي .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 21:59 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
درويرانه هاي سردزندگي،خسته وتنهابرجاي مانده ام،چون كبوتري شكسته پردركنج قفس..... من ديگر به پرواز ،به شيريني آزادي ،به حلاوت خواندن وبودن نمي انديشم.من به اسارت وبه دربند بودن خوگرفته ام .ديگر حتي زلال آبي آسمان ،شوق پرواز رادرمن برنمي انگيزد ومن درگوشه تنهايي خويش اميدراازيادبرده ام! حال كه برجا مانده ام وبال وپرشكسته دركنج قفس تنها تماشاگر پرواز مرغان آزادم.شمااي مرغكان آزاد،لحظه اي را كه آزاد وشاد،درلاجوردين گنبدفيروزه اي ،نغمه گر هزاران اميدهستيد،به يادآوريداين مرغك شكسته پررا......
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 19:27 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
دراين دنياي پررنگ وفريب،ديگر به زيبايي بهار نخواهم انديشيد وآرزومندعطر خوب گلها نخواهم بود. ديگردرسرنه هواي برگريزان پاييزرادارم ونه هوس لمس سردي برفهاي زمستان را. ديگر درآرزوي بهاروخوبي نخواهم نشست واميدها رابه تكرار نخواهم خواست. بهار زماني زيباست وپرعطر وشكوفه،كه فريبي به دنبال نداشته باشد. گلها زماني دلفريبندوشيدا،كه دلي چون سنگ خارا دردرونشان نتپدوزيبايي راهمراه باوفاداشته باشند. دردنياي پررنگ وفريب ،هيچ چيز وهيچ جا زيبانيست.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 21:17 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
بايداعتراف كنم من نيز گاهي به آسمان نگاه كرده ام،دزدانه ،درچشم ستارگان. نه به تمامي آنها ،تنها به آنهايي كه شبيه ترند به چشمان تو
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:23 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 22:36 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم به راه آمدنت نشسته ام،دل درسينه مي تپدبراي ديدار دوباره تو. امشب عقربه هاي ساعت جاده زمان راآهسته آهسته مي پيمايند. ستارگان آمدن شب رانجوا مي كنند.صدايي درخانه مي پيچد. شنيدن نواي تلخ پرواز بي بازگشت تو ،خانه دلم رالرزاند. درخت نارنج خانه تاج شكوفه مي گذارد ،لباس سبز تابستاني مي پوشد ،دست روزگار پولكهاي پاييزي به لباسش مي دوزدودرخت دوباره تور سفيد وسردبرسرمي كشدولي هنوز تو نيامدي. پدر دست مهربان تو سايه سرم بودواينك روح مهربانت سايه دلم است. جاي تو درخانه زمين خالي است ولي خورشيد مهرت درخانه دلم همچنان مي درخشد. درزير سايه خيال آمدنت به رويايي شيرين سفر مي كنم رويايي كه تو مهمان آني . مراازاين رويا بيدار نكنيد تاهمسفر پدر باشم تاهميشه. بايك دنيا عشق تقديم به روح پدر عزيزم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:59 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
زيربارون راه نرفتي ، تابفهمي من چي ميگم تونديدي اون نگاه تابفهمي ازكي ميگم چشماي اون زيربارون، سرپناه امن من بود سايه بون دنج پلكاش، جاي خوب گم شدن بود.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:4 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
بس كندمي گذردبراي آنان كه درانتظارند، بس تندمي گذردبراي آنان كه ميترسند، بس طولاني است براي آنان كه دراندوهند، وبس كوتاه براي آنان كه سرخوشند، اما ابدي است براي آنان كه عاشق اند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:59 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
چه سودازاين همه سوختن وساختن !چه سودازاين همه شيدايي وديوانگي ! قصه غم ليلي وغصه مجنون حكايتي است برباد رفته .درميان اينهمه غم وفريب ، ديگر هرگز ليلايي درغم مجنون اشك نخواهدريخت. ديگر به صداي تيشه هيچ فرهادي ،دل درسينه شيرين به طپش عشق نخواهدافتاد. مدتهاست سادگي وصفا ،يكرنگي ومحبت،نغمه هاي دل انگيز عشق ومستي به تاراج رفته است. درزير گنبد فيروزه اي زمان ،حال فقط رنگي ازفريب وسياهي برجاي مانده است! رنگي كه سايه سنگين وسياهش بر دلها پرده اي ازفراموشي كشيده است . فراموشي آن سوز وسازها كه اميدزندگاني بوده وهست.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:6 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
خدايا ميداني كه تاروپودوجودم بامهرتوسرشته شده است وازلحظه اي كه به دنيا آمده ام نام تورادرگوشم خوانده اندويادتورابرقلبم گره زده اندهرگاه دلم رفت تامحبت كسي را به دل بگيرد تو اورا خراب كردي خدايا به هركه وبه هرچه دل بستم تو دلم راشكستي عشق هركسي رابه دل گرفتم تو قرار راازمن گرفتي هركجا خواستم دل مضطرب ودردمندم را آرامش دهم درسايه اميدي،وبه خاطر آرزويي براي دلم امنيتي به وجودآورم ،تو يكباره همه رابرهم زدي ودر توفانهاي وحشت زاي حوادث رهايم كردي تاهيچ آرزويي دردل نپرورم وهيچ خير اميدي نداشته باشم وهيچ وقت آرامشي وامنيتي دردل خود احساس نكنم تو اينچنين كردي تابه غير ازتومحبوبي نگيرم وبه جز تو آرزويي نداشته باشم وجز تو به چيزي يا به كسي اميد نبندم وجز درسايه توكل به تو آرامش وامنيت احساس نكنم خدايا تورا بر همه اين نعمتها شكر مي كنم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:27 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم ميخواد اون پرنده ي بي آشيون که تو آسمون دنبال يه پناهگاه ميگرده ، يه جايي واسه نشستن پيدا کنه ، يه جايي که آروم بگيره و خستگي در بکنه. دلم ميخواد اون پسرک که کنار اون درخت نشسته اينو باور بکنه که ديگه هيچ صداي تيک تاکي از اون دور دورا نمياد، شايد اگه خوب گوش بده از يه جاي ديگه يه صداي قشنگ تر بشنوه.دلم ميخواد باغچه ي ريحون حيا طمون هميشه ريحوناش دست نخورده باقي بمونه، بشکنه دست اون باغبوني که ميخواد ريحون باغچمونو بچينه
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 23:26 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:56 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:37 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود. هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری. همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:29 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
|
حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه . و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:27 توسط ساحل
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:21 توسط ساحل
|
|
||